امروزم مرا بس است!
اومده بودم بنویسم که من میرم گم می شم تو جنگل خواب..اومده بودم از کوچکترین بغضام بنویسم که حالا با گذشته ها روی هم جمع شده و انقده بزرگ شده که تنها راهش به بی خیالی زدنه...بنویسم آخه بی خیالش می شم میام تو همین زمان حالم زندگی کنم هی تو فالا میاد انقد فقط تو امروزت نباش!!!...اما اول صبحی با خبر فوت یکی از همکلاسیام جا خوردم ..اولین خبر فوت بعد بابا که واقعا ناراحتم کرد...کسی که عزیزی از دست میده می دونه چی می گم، بعدش غم دیگرون خیلی به چشمت نمیان چون تو خودت بزرگترین غم دنیا رو داری...اما امروز غافلگیر شدم هنوز تو بهتم...نمی دونستم زیر عکسش تو فیص بوک چی بنویسم...مات فقط عکسش نگاه می کردم..یعنی یکی همسن خودم...یعنی یه بچه بدنیا اومد روز قبل باباش رفت...روز قبل باباش بردن ..شاید قبل بدنیا اومدن نوزاد، اون دنیا یه کوچولو همو دیده باشن...شاید..یعنی هیچ خاطره ای از پدر نداشتن...از ناز خریدناش..از لوس کردناش...
+ نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 8  توسط جوجه تیغی
|
