تبليغاتX
چند پارگراف از داستان من

چند پارگراف از داستان من

فصل دوم - اجباری دوس داشتنی!

امروزم مرا بس است!

اومده بودم بنویسم که من میرم گم می شم تو جنگل خواب..اومده بودم از کوچکترین بغضام بنویسم که حالا با گذشته ها روی هم جمع شده و انقده بزرگ شده که تنها راهش به بی خیالی زدنه...بنویسم آخه بی خیالش می شم میام تو همین زمان حالم زندگی کنم هی تو فالا میاد انقد فقط تو امروزت نباش!!!...اما اول صبحی با خبر فوت یکی از همکلاسیام جا خوردم ..اولین خبر فوت بعد بابا که واقعا ناراحتم کرد...کسی که عزیزی از دست میده می دونه چی می گم، بعدش غم دیگرون خیلی به چشمت نمیان چون تو خودت بزرگترین غم دنیا رو داری...اما امروز غافلگیر شدم هنوز تو بهتم...نمی دونستم زیر عکسش تو فیص بوک چی بنویسم...مات فقط عکسش نگاه می کردم..یعنی یکی همسن خودم...یعنی یه بچه بدنیا اومد روز قبل باباش رفت...روز قبل باباش بردن ..شاید قبل بدنیا اومدن نوزاد، اون دنیا یه کوچولو همو دیده باشن...شاید..یعنی هیچ خاطره ای از پدر نداشتن...از ناز خریدناش..از لوس کردناش...

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 8  توسط جوجه تیغی  | 


یه وقتا جاهایی دعوت می شم که اولش ذوق رفتن دارم اما همین که پام میذارم یهو فضا واسم غریب و سنگین میشه...یهو حس می کنم همه تو چشاشون تو ذهنشون دارن من می کاوند هر چند که خودشون دعوتم کردن!! تنها حسن مهمونی دیشب فالی بود که سالها تعریفش شنیده بودم ...وقتی بهم گفت حالا نوبت تو، وقتی ورقا رو دستم گرفتم داشتم بر میزدم تو دلم اضطراب بود از نتیجه می ترسیدم..از این که کارتا اونجور که دوس دارم نیان!..لحظه ای بعد دیدن کارتای اومده کم مونده بود از هیجان و خوشحالی بلند شم تمام سالن بدوئم و دست بزنم و جیغغغغغغغغغغ

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 16  توسط جوجه تیغی  |